تبليغاتX
یک جام شراب

یک جام شراب

زندگی

رنج پسرداری!

یکی از همکارها می گفت جایی خوانده که بزرگ کردن پسر سه برابر سخت تر از بزرگ کردن دختر است! به دلایل عینی ذیل کاملا با ایشان موافقم!:

۱-  پسری طلا با مشت می کوبد توی دماغ آدم!(دخترها اصولا اهل بوکس بازی کردن نیستند!)

۲- وقتی شیر می خورد  می خوابد روی فرش و پاهایش را می گذارد روی مبل! (مدل لنگ در هوا!)

۳- وقتی دارم کاپشن تنش می کنم او دور من می دود و من در حالیکه دور خودم می چرخم کاپشنش را می پوشانم!

۴- وقتی چیزی باب میلش نباشد هرچه دم دستش است را پرت می کند!( که ممکن است به  تلویزیون، آينه ، ميز ضبط و شيشه ميز و انواع و اقسام شيشه ها و آینه ها برخورد كند!)

۵- هر روز عصر یک تومار از خرابکاریهای آن روز مهد کودکش دریافت می کنم : لباس رومینا را پاره کرده!، پارسا را هل داده!، جلوي عمو موسيقي جيش كرده!‏، با ماشین زده توي سر آروين و ...!

۶- هر روز يك جايش زخم است.سر زانو(عمدتا!)- صورت(گاهی اوقات!)- دستها (ندرتا!)

۷- حتی در حین آب خوردن هم می دود!

۸- عشقش کشتی گرفتن است و هیچ کس جرات ندارد وقتی ایشان بیدار است روی تخت یا روی زمین یا روی کاناپه دراز بکشد چون بلافاصله هوار می شود سرش و باهاش کشتی می گیرد.

۹- اگر مجبورش کنی کاری مخالف میلش انجام دهد بیش از یکساعت فریاد می کشد!(با صدای دورگه مردانه!)

۱۰- خیلی هیز است و باید در هنگام تماشای شو و فیلم و ... مدام مراقبش بود!

۱۱- بسیار مهربان است و عین گربه می چسبد به آدم! (حالا کافیست حوصله اش را نداشته باشید چشمتان را در می آورد!)

۱۲- علاقمند به مطالعه دو نفریست! یعنی بنشیند توی بغل آدم و عکسهای روزنامه را نگاه کند و اجازه ندهد شما حتی یک جمله بخوانید! البته در عوض  رجال سیاسی ایرانی و خارجی را می شناسد!

۱۳- امان از وقتی گرسنه شود! عین همه مردها خانه را روی سرتان خراب می کند! (اصلی ترین راه نفوذ به قلب مردان از شکم آنهاست!)

۱۴- خدا نکند جاییش زخم شود!(که البته همیشه زخم است!) سه روز ناله می کند!( می دانید که مردها اصولا آدمهای پرتحملی نیستند!)

۱۵- عاشق آچار و ابزار است!( تمام قفل در كمدها را با آچار آلن داغون كرده!)

۱۶- از خراب کردن عروسکها لذت می برد! اصولا از عروسکهایی که دست و پا دارند چندان خوشش نمی آید!

کافی بود یا بازهم از رنجهایی که این فرشته کوچولو به مادر بیچاره اش تحمیل می کند بنویسم! سر آخر هم می شویم مادر شوهر!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 8:55  توسط ساقی  | 

اتفاق

عشق یک اتفاق است که احتمال وقوعش برای همه یکسان نیست. بهتر است اگر کسی مجرد مانده به جای چسباندن انواع برچسب از قبیل سخت گیر بودن، مسئوليت ناپذير بودن، از خودراضي بودن، دوستدار زندگي مجردي بودن با اين فرض جلو برويم كه او در دسته افراديست كه اتفاق قشنگ و شيرين عاشق شدن برايش نيفتاده يا اگر چنين شده به وصال معشوق/ معشوقه نرسيده.

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 8:26  توسط ساقی  | 

حکایت عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است .
هرقومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان.  
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان
نگمارده‏اند؟»
گفت:«می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...»  
نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یادهندوستان کند خود بهتر از هرنگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله بازگردانیم!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 15:12  توسط ساقی  | 

تفاوت از زمین تا آسمان است!

اول: اینجا (پست خوب بودن آسونتره)را بخوانید

بعد: اینجا را بخوانید

واقعا بد بودن ما ایرانیها در چه حد است؟ در کشورهای مترقی خوب فرضت می کنند و آنقدر بد بودن را دور از دسترس قرار می دهند که همه خوب و با اعتماد به نفس و یا ایمان به اینکه خوب و بااستعداد و قابل هستند پرورش می باشند و در ایران حتی آدمهایی که سری از بین سرها درآورده اند و استعداد و هنر و خلاقیتشان به مردم ثابت شده هم از گزند زبان تند و دل بیمار هموطنان ایمن نیستند.

نمی خواهم از ه.دیه ته.رانی دفاع کنم . می خواهم بگویم  بیخود نیست که همه روشنفکران و هنرمندانمان از وطن فراری هستند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 8:51  توسط ساقی  | 

وجدان انساني

هر شب بی.ست . و . س.ی را می بینیم و حرص می خوریم. آخر سیاه نمایی تا چه حد؟ استفاده از امکانات دولتی که هزینه اش از بیت المال تامین می شود را کدام مسلمانی جایز می داند؟ حمله و هتاکی به هیچکس درست نیست. اینکه موضوعی دستمایه سرکوب شود که معلوم نیست مقصر واقعیش که بوده نه منطقیست و نه اخلاقی. اگر آقايان واقعا به بحث معاد معتقدند بايد سنجيده تر عمل كنند. فرافكنيشان براي چه كسانيست و واقعا تا كي مي خواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند؟؟؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8:31  توسط ساقی  | 

تجربه

زندگی معلم سخت گیریست اول امتحان می گیرد وبعد درس میدهد. اخیرا مشکلی برایم پیش آمد که  می توانم به عنوان یک تجربه تلخ به آن نگاه کنم. تلخ ترین تجربه شخصی ای که تاکنون داشته ام. هنوز هم فکرم درگیرش است. همسرم فراموش کردنش را توصیه کرد و یکی از دوستانم توصیه کردکه فکر کنم یک آدم روانی یک کاری  تحت تنش  کرده و چون مرا درست نمی شناخته یک عکس العمل آنی نشان داده، اما می دانید هنوز هم هضم عکس العملهای آدمهای روانی دور و برم برایم تقریبا غیرممکن است. زندگی براي من معلم بسیارسخت گیریست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 14:46  توسط ساقی  | 

From Hell to Hell!

A British, an American and an Iranian died and all went to hell

The British said:
I miss England;
I want to call England and see how everybody is doing there....
He called and talked for about 5 minutes...
Then he said: well, devil how much do I owe you for the phone call?
The devil goes five million dollars...
Five million dollars!!!
He made him a cheque and went to sit back on his chair....
The American was so jealous, he starts screaming, me too I want to call the United States , I want to see how everybody is doing
Too....
He called! And talked for about 10 minutes, and then he said: well, devil how much do I owe you! For the phone call?
The devil goes ten million dollars...
Ten million dollars!!!!! ! He made him a cheque and went to sit back on his Chair...
The Iranian was extremely jealous too...
He starts screaming and Screaming, I want to call Iran too, I want to see how everybody is doing there too, I wanna talk
to everybody...
He called Iran and he talked for about twenty hours,

He was talking and talking and talking
Then he said: well, devil how much do I owe you for the phone call?
The devil goes:
One dollar...
ONLY ONE DOLLAR?!!!!! !!!!!!!!! !

The devil goes: yes, well...

From hell to hell,
it's local !!!! 
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:56  توسط ساقی  | 

Discussion

‌Great Minds discuss ideas

Average Minds discuss events

Small minds discuss people

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 11:21  توسط ساقی  | 

دلم می خواست...

در گير اين مساله هستم كه واقعا چه چيزي دلم مي خواست .دلم مي خواست يك زندگي آرام داشتم. مادر چند بچه باشم. ببرمشان مدرسه و بيارمشان، برايشان غذا درست كنم. زندگيم را تميز و مرتب كنم. به شوهرم برسم. نه مثل حالا كه اصلا فرصت نمي شود با دل خوش بنشينيم و دو كلمه با هم اختلاط كنيم! دلم مي خواست صبحها مي رفتم سبزي مي خريدم و پاك مي كردم. هر روز ناهارم با شامم فرق داشت. كنار غذا سوپ درست مي كردم. دلم مي خواست وقت داشتم و اينقدر هول هولكي در حاليكه يك دستم به پختن غذاست و با دست ديگرم ظرف مي شورم و در آن واحد دارم با همسرم صحبت مي كنم و وسطش هم پسرك را مي برم تا جيش كند كار نمي كردم. دوست داشتم از لحظه به لحظه زندگيم لذت مي بردم.

حالا نه اينكه احساس عذاب كنم ها! نه! الان از وضعيت كاريم شاكي هستم! خيلي شاكي! روزي چندبار به رئيس قبليم فحش مي دهم كه رفت و ما را بي پدر كرد! با آدمهاي جديدي كه آمده اند آبم توي يك جوب نمي رود! آدمهاي از خودراضي بيخودي هستند كه فكر مي كنند ك.و.ن آسمون سوراخ شده و اينها افتاده اند پايين! يك مشت آدم كوتوله! همكارهايي را كه دوستشان داشتم اغلب رفته اند. چند نفري مانده اند كه آنها هم گمان نكنم عمرشان به اين شركت باشد! من هم دوست دارم از اينجا بروم اما هنوز قسمتم نشده! از كارم احساس رضايت نمي كنم ولي روساي جديد از من راضي هستند و چندان راغب به رفتنم نيستند! اگر بودند مرا هم مثل خيليهاي ديگر با اردنگي انداخته بودند بيرون. از وضعيت امتياز دهي به كارم و تعريف و تمجيدهايشان مي شد فهميد اگر از خودم خوششان نمي آيد حداقل كارم را قبول دارند!

در خانه اما راضي هستم. تنها از كمي وقت گله دارم. دوست داشتم ساعت كاريم كمتر بود تا بيشتر مي توانستم مادري كنم. دوست داشتم همسر بهتري مي بودم. دلم براي پسرم مي سوزد كه از چهارماهگي گذاشتمش و رفتم سركار. دلم مي خواست مي توانستم زمان را برگرداندم به عقب تا برايش مادر بهتري باشم. به خودم قول داده ام براي فرزند دومم بهتر مادري كنم. همسرم هم با من هم عقيده است. دلم مي خواست موقع بارداري ام خانه بودم. لذت مي بردم. حرام كردم زندگي را به خودم.

چرا؟ چون درس خوانده ام و خير سرم مهندس شده ام بايد اين همه بدبختي بكشم؟ چون 10 سال سابقه كاري دارم و 3 سالش رئيس بوده ام و 5 سالش مدير بايد به خانواده ام اينهمه جفا كنم؟ چون از كارم راضي هستند بايد  30 سال در اين مملكت خراب شده كار كنم. نه! باور كنيد دلم نمي خواهد آينده ام را اينجوري بچينم. حس مي كنم به قدر كافي سختي كشيده ام دوست دارم جوري زندگي كنم كه لذت ببرم.دلم مي خواهد بروم در كار تدريس و چند ساعت كار كنم و بقيه اش را به خانواده ام برسم. دلم لك زده براي سر فرصت غذا درست كردن و با سليقه اتو زدن پيراهنهاي مردانه اي كه وقتي بويشان مي كني ياد آغوش گرمي مي افتي كه برايت يك دنيا خاطره و عشق دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 11:57  توسط ساقی  | 

ساعت کاری بهینه!

امروز رفتم یک شرکت سه هزار نفری مصاحبه.البته مصاحبه که چندان اسم جالبی براش نیست چون معاون مربوطه را می شناختم و دو قبضه هم سفارش شده بودم! فقط گپ زدیم. زمینه کاری و سوابق و تجربیاتم دقیقا راست کار آقایون بود تنها در مورد ساعت کاری به توافق نرسیدیم. اونها ساعت کاریشان از 8 صبح تا حداقل 6 عصر بود و پنجشنبه ها  هم همینطور ولی من گفتم با کمال شرمندگی از ساعت چهار به بعد حتی یک ثانیه هم روی من نمی تونید حساب کنید چون بچه ام می مونه وسط خیابون! در نتیجه به توافق نرسیدیم! واقعا میشه به نظر شما روزی ده دوازده ساعت کار مفید انجام داد؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 22:43  توسط ساقی  |